خاطرات آرش و هلیا
اگه اینجا اومدی برام دعا کن!!!!!
باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه ... همیشه عاشق این شعر بودمو هستم الان که دارم این پستو مینویسم با تمام وجودم دارم بوی بارونو حس میکنم راستش الان چند روزه که اینجا داره بارون میاد اونم چه بارونه قشنگی دوست دارم برم توی خیابونو زیر بارون راه برم کاشکی میشد با راه رفتن زیر بارون غمو قصه های دل آدمها هم شسته بشن کاش یکی باشه که دست آدمو زیر بارون غمهای زندگی بتونه بگیره و آدم بهش تکیه کنه فرقی نمیکنه عشقت باشه یا دوستت مادرت یا پدرت برادر یا خواهر مهم اینه که بتونی باهاش باشی و غبار دلتو سبک کنه برای من که تکیه گاهم همیشه مامانم بوده همیشه آرومو مهربون به حرفام گوش داده همیشه نگرانم بوده یه نمونشم همین تازگیا بود که فقط نگاهش میکردم دلم میخواست پیشم باشه اجازه ندادن بیاد توی اتاق(بیمارستان) تا وقتیکه دوباره به هوش اومدمو تونستم ببینمش وای که مادر چه نعمت بزرگیه چرا بعضیامون قدرشو نمیدونیم؟؟چرا انقدر زود یادمون میره راستش نمیخواستم حالا حالا ها پستی بزارم اما به خاطر یه سری اتفاقا گفتم یه پست نسبتا کوتاه بزارم درباره این چند وقت راستش روز دختر آرش برای دومین سال بهم اس ام اس داد و تبریک گفت یه اس ام اس بامزه با طرز نوشتنی که خودمون دوتا فقط سر در میاریم به خاطر یه سری مشکلات از ۲۱ آبان تا دوشنبه هفته پیش بنا به تجویز پزشک تهران بودم و نرفتم دانشگاه تا دوشنبه که رفتم که خنده بازاری شده بود که بعدا یه پست مفصلو بهش اختصاص میدم راستی سه شنبه که رفتم دانشگاه موردی رو که رویا روش تاکید کرده بود ملاقات کردم جالب این بود که قبل از این که رویا بیاد دانشگاه دختررو دیده بودم و به مریم گفته بودم که نمیدونم چرا حس خوبی نسبت به این دختره ندارم...وقتیکه رویا بهم نشونش داد تازه فهمیدم بعضی حسای زنانه چقدر قوی میتونه باشه ۷ آبان عروسیه داداشه آرش بود ایشالا خوشبخت بشن ۸ آبان هم نامزدیه دختر عمه ام بود که کاشکی نمیرفتم واما تصمیمو راجع به پست قبل گرفتم که بعدا به موقعش میگم چیه همتونو دوست دارمو بابت راهنماییهاتونم ممنون بای --------------------- دو پاسخ برای کامنت دوستان ۱)لاله عزیز سلام خوبی ؟ پاسخ :عزیزم وبلاگی که توی پیوندهای دوستانه من هست مربوط به یه دوسته که در نهایت تعجب تشابه اسمی و یکسری تشابه سلیقه ای با هم داریم و یکی از اولین دوستان وبلاگیم محسوب میشه و یکسری تفاوتهایی داریم که از جمله سن ما ۴ نفره و رشته های دانشگاهیمون و محل زندگیمون من و تو امیدوارم همیشه عاشق هم باشن وشاد شاد سارا جونیه گرامی هم که اشتباهی فکر کرده بود عروسیه آرشه پی نوشت سه چیز خاطره انگیز این هفته: خرگوش کوچولوی کرم دور میدون رویا بهم گفت حواسمو جمع کنم پی نوشت ۱۸/۷/۸۸:امروز صبح قبل از اینکه برم دکتر آرش بهم اس ام اس داد که یه قورباغه پیدا کردم قده یه بند انگشته عکسشو انداختم ببینی پی نوشت۱۹/۷/۸۸: امروز بعد از پانزده سال آزمایش خون دادم پاییز پاییز پاییز برگ ریز هزار رنگ بازهم زنده ام خدایا شکرت امسالم زنده موندم تا بوی بارونو برگهای خیس خشکیده رو حس کنم آرامو آهسته گام برمیدارم به صدای خش خش برگهای خشک در زیر گامهایم میاندیشم برگی که تا چندی پیش در بالاترینها بود امروز روبه زوال است به امروزم نگاه میکنم به فردایم میندیشم روشن است یا تاریک نمیدانم ---------------------------- پی نوشت: بی اختیار یاد جمله ای که چند شب پیش توی فیلم سام سون گفت افتادم طوری زندگی کن گویی در بهشت زمینی بازم تابستون تموم شدو پاییز از راه رسید راستش هر وقت اول مهر میشه یه جورایی هم دلم میگیره هم خوشحال میشم هم یاد حساسیت فصلیم میوفتمو عطسه های بی امان دیروز با مامانی رفته بودم مرکز چشم پزشکی تهران توی میدون ونک وایییییییییی وقتی دختر بچه های کلاس اولیوو با ماماناشون میدیدم راست راستی ذوق میکردمو با خودم میگفتم منم یه روزی انقدری بودم چقدر شادن ...خوش به حالشون همه با مقنعه های سفید توردار با روپوشهای صورتی سرخابی سبز بنفش واقعا ناز بودن دیروز که داشتم با آرش حرف میزدم توی پارک نشسته بود داشت باهام حرف میزد که یه دفعه گفت تو رو خدا نگاه کن این کلاس اولیا دختراشون قده نمکدونن بعدم شروع کرد به لو دادن خودش توی دبیرستان که چه کارهایی میکردن از جمله اذیت کردن دخترای مدرسه ای که نزدیک مدرسشون بود میگفت انقدر اذیتشون میکردیم که دیگه همشون میشناختنمون یه بارم با دوستش رفته بودن نانوایی که از قضا ساعت زنگ تفریح اون مدرسه بوده دخترام از پشت پنجره اینارو دیده بودن داد زده بودن که آرشو پدرام بعدشم هرچی دم دستشون بوده از تو حیاط کوبیدن تو سر اینا و اما حالا شیطونیهای خودم و دوستام از کلاس سوم شروع میشه چون اول و دوم سرویس داشتم شیطونی ما تا دبستان خلاصه میشد به گل کندن از در خونه ی مردم اونم از ریشه واما شیطنت دبیرستان شیطونیامون خلاصه میشد به نوشتن روی کاغذو پرت کردن از اینور کلاس به اونور کلاس و تقلب کردن سر امتحانا که در این امر مهم من فقط چندبار موفق بودم به خاطر اینکه خیلی زود رنگم یا میپره یا عین لبو قرمز میشم و این خصوصیتو توی دانشگاه هم هنوز حفظ کردم مایه ی آبرو ریزیه و اما شیطنت های دانشگاه که هرچی بگم کم گفتم ولی یه چیزیو جدی بگم به نظر من واسه ی خود من که هیچ کاری بلد نبودم لازم بود که یه مدت از خانوادم دور باشمو بعضی چیزارو یاد بگیرم دلم برای تمام روزهای دانشگاهم تنگ میشه واسه کلاسای ۸ صبحش که همیشه به زور از خواب بلند میشدم آخه معمولا شب قبلش تا ساعت ۴ صبح بیدار بودیمو هر ساعت خونه ی یکی از بچه ها بودیمو تا ۴ صبح ۴ طبقه رو ۱۰ بار بیشتر بالا و پایین میرفتیم دلم برای حراست دم در دانشگاه که همیشه خانوم مرادی بهم گیر میداد که مانتوت کوتاست موهاتو بکن تو... تنگ میشه خب آبغوره بسه به هر حال امیدوارم سال تحصیلی جدید برای همه سال خوبی باشه ------------------------------------ پی نوشت: امشب نگین آدرس یه وبلاگو بهم داد که بدجوری داغون شدم شرح حال یه فرشته یکوچولو که خیلی مریضه لطفا هر کدوم که اومدین اینجا بهش سر بزنید و دعا کنید که هرچه زودتر خوب بشه مخصوصا اونایی که خودشون پدر یا مادرن دعای مخصوص بکنن پی نوشت ۲:این وبلاگ برای کوچولوی بالا ختم قرآن گذاشته هر کدومتون که میتونید شرکت کنید برید و بهش بگید ممنون از همتون http://mrsglamour.blogfa.com/post-281.aspx بالاخره یکشنبه رفتم دانشگاه ثبت نام کردم البته یکم مشکلات داشتم که آرش به دادم رسید و با کمک فکری بالاخره پول شهریه ثابتمو ریختم به حساب بابای آرش که آرش برام بریزه به حساب دانشگاه و ثبت نامم کنه آخه هیچکس دورو برم حساب سیبا نداشت فقط یکی بود که دوست نداشتم بهش رو بندازم خلاصه که آرش برام ثبت نام کرد و انتخاب واحدمم خودش کرد و قرار شد بعدا هزینه ی ثبت نامو ازم بگیره البته به خیال خودش که گفت 4 تا بوس منم گفتم فعلا بزن به حساب تا ببینم چی میشه خلاصه که اون یه روز خیلی خوش گذشت با آرش قرار شد یه مورد مناسب براش پیدا کنیم و آرشم سریع گفت آقای ((ک )) از خنده پای تلفن ترکیدم حالا دختر عمومم ذوق کرده بود هی میگفت کیو میگه میخوام ببینمش منم جلوی چشمم قیافه ی مریمو مجسم میکردم که کنار آقای ک وایسته واقعا از نظر قدی خیلی بهم میخوردن عین فیلو فنجون پی نوشت ۱:اسم جدیدم از نظر آرش چوب شوره پی نوشت۲: ۲۹/۶/۸۸ بله برون دختر عمه ام بود یکی دیگم پرید پی نوشت ۳: برای دونفر دعا کنید

![]()
دوست دارم مهربون حیف که روز پسر نداریم
نمیدونم چیکار کنم خدا باید فقط مثل همیشه کمکم کنه![]()
![]()
نمیخوام غیبت کنم اما هیچوقت از خانواده ی باباییم خوشم نیومدهمشون یه جورین مخصوصا عمه هام
ولی خوب نمیشد نرم حوصله ی حرفای بعدشو نداشتم ولی انگار بدتر شدو فامیلای دوره دامادفکر کرده بودن عروس منم که برای خودم خنده دار بود اما برای عمه ام ناراحت کننده خب آخه تقصیره من چی بود که اونا اشتباه گرفته بودن
عمه خانومم تا لحظه آخر ناراحت بود...![]()
من تازه با وبت آشنا شدم
خیلی قشنگ می نویسی ایشاله که عقت پایدار باشه
1تا سوال داشتم
دو تا لینگ هست تو وبت که مثل اسم وب خودت. اون 2 تا هم مال خودته؟
اونارو که خودندم نمی دونم ادامه داستان خدت هست یا نه؟ مرسی

موفق باشی![]()
در صورتیکه عروسیه برادر آرش بود![]()

بالا خره برگشتم شمالو ترم جدید شروع شد راستش توی این یک هفته که برگشتم دانشگاه کلی بهم خوش گذشت تقریبا هرروزش با آرش بیرون بودم خیلی خوش گذشت راستش دوشنبه که رفتم شمال صبحش آرش تازه رسیده بود اومد دانشگاه بعدم باهم ناهار رفتیم به قول رویا سون استار وای نمیدونین اولی که آرشو دیدم قیافم چه جوری شد یه دفعه جا خوردم قیافش صد درجه عوض شده بود انقدر تعجب کردم که نگو خیلی برام جالب بود که با یه سیبیل گذاشتن انقدر یکی قیافش عوض بشه راستش اولش خورد تو ذوقم با اینکه بهش خیلی میاد اما نمیدونم چرا یه جوری شدم بهشم گفتم (ولی دلم سوخت تو ذوقش زدم) خلاصه که نصفه نیمه غذامو خوردم آرشم میگفت نگام کنی عادت میکنیا
منم میگفتم نمیخوام برو بزنننننننننن
اونم میخندید خلاصه که دوباره برگشتیم دانشگاه که آرش کلاس داشت منم نشستم توی حیاط پیشش تا کلاسش شروع شه وای نمیدونین وقتی ترم اولیارو میدیدم چقدر برام جالب بود همه کوچولو متولد 70 خیلی باحال بود یاد خودم افتاده بودم که ترم اول بودم چقدر بچه بودم همینجوری که با آرش حرف میزدیم نشسته بودن با تعجب مارو نگاه میکردن انگار یه چیزه عجیب دیده باشن آخیییییییی آرشم میگفت اینا چرا اینجورین؟؟!!منم میخندیدم
میگفتم حالا اگه فردا تو دانشگاه با هم راه برن حراست بهشون گیر بده ناله نفرینش پشت ما دوتاست دیگه حساب اینو نمیکنن که ما رو کل دانشگاه دیگه توی این 4 سال شناختن ![]()
خلاصه که بلند شدیم اومدیم بالا که من برم خونه آرشم بره سر کلاسش اومدم خونه درو که باز کردم مریم پرید جلوم کلی جیغ جیغ کردیمو همو بغل کردیم بعد تقریبا 5 ماه دوباره باهم همخونه شده بودیم انقدر حرف زدیم که مغز همو خوردیم کلی خندیدیم ...شبم تا دوازده بیدار بودیم حرف میزدیم تا کوکمون تموم شدو خوابیدیم
فردا صبحش باید میرفتم برای کارای دانشگام اما نمیدونم چرا زورم اومدو خوابیدم مریمم به هوای من که بیدار میشم باهم میریم ساعتشو نذاشته بود اونم خواب موند ساعت 10 بود بلند شدیم آرش زنگ زد گفت تو مگه کلاس نداری بچه جون چرا گرفتی خوابیدی پاشوووومنم گفتم باید تو حذفو اضافه بگیرمش الان که نگرفتم هنوز آرشم گفت باشه ساعت 11 اس ام اس داد بهم که من کلاسم تموم شده حالا چیکار کنم؟ منم گفتم نمیدونم که مریم گفت حوصلم سر رفته ببین آرش میاد نسوم؟ منم زنگ زدم گفتم میای بریم نسوم آرشم گفت آخه گشنمه دارم میمیرم منم گفتم خوب اول بریم ناهار بخوریم بعد بریم نسوم گفت باشه هر وقت آماده شدین بگین منم بیام دوراهی گفتم باشه خلاصه که یک ساعتو نیم تمام منو مریم مثلا داشتیم آماده میشدیم
رطوبت هوام که بیداد میکرد منه بدبختم که این 4 ساله با این موهام دیوونه شدم هرچی اتو مو زدم سشوار کردم صاف نشد
آخه موهام فره آخر سر بیخیال شدمو شال سرم کردمو با مریم رفتیم حالا بماند توی اون یک ساعتو نیم بیشتر از 4 دفعه آرش زنگ زد که هنوز راه نیفتادین؟ گشنمهههههه خلاصه که 4 نفری با امین دوست آرش رفتیمو ناهار خوردیم (آقای بهداشت)حالا داریم از گشنگی میمیریم امین گیر داده برین دستاتونو بشورین ما هم که اصلا انگار نمیشنیدیم غذامونو میخوردیم البته تا آماده بشه نیم ساعتی همدیگرو نگاه میکردیم مریمو امینم بحث میکردن که مریم قبلا خیلی چاق بودی داشتی میترکیدی مریمم حرص میخورد میگفت نه اینکه خودت خیلی لاغری ؟ منو آرشم که از هفت دولت آزادیم من به اون میگم از لاغری مثه مارمولکی اونم راه میره به من میگه چوب شور یا نوک اتود
خلاصه که بالاخره ناهارمونو خوردیم با کلی غرغر امین و ایراد گرفتن از غذا خوردن مریم... ولی در کل خوش گذشت بعدم با هم رفتیم نسوم آرش یه عالمه بلوط بهم داد انقدر خوشگلن چند تاشون سبز بود هنوز عین سنجاب گرفته بودم تو دستم بوشون میکردم عاشق بوی این چیزام (بوی خاک بارون خورده چمن خیس برگای خیس پاییز ...)ساعت 4 هم برگشتیم خونه آرشم برگشت قائمشهر ولی شب دوباره برگشت ... اون شب خیلی خوش گذشت دلم براش خیلی تنگ شده بود 4 شنبه هم طبق معمول دوباره خوابیدمو نرفتم کلاس ...عصری با مریم رفتیم بیرون که از بانک پول بگیرم
اجاره خونه رو بدیم که بارونی گرفت در حد سیل طوری که وقتی برگشتیم خونه شالو مانتومو میچلوندم یه پارچ آب ازش ریخت ولی خیلی باحال بود انگار زیر دوش آب بودیم بالاخره 5 شنبه رفتم سر کلاس ولی تشکیل نشد شانسو دارین؟نشسته بودم پشت پنجره که دیدم آرش داره میره بالا یه دفعه صداش کردم برگشت نگام کرد اومد پایین سر کلاسمون
تا اومدیم حرف بزنیم یه دفعه استادای جفتمون همزمان اومدنو آرش از کلاس رفت بیرون بعدم استاد گفت کلاستون شده سه شنبه ها برگشتیم با مریم بالا رفتیم حذف و اضافمونو انجام دادیم که دوباره آرشو دیدم اونروز خیلی ناز شده بود قرار شد ده دقیقه صبر کنیم تا بعد با هم بریم قائمشهر که من نمره های اون 2 واحد ترم پیشمو بگیرم که مریم حالش بد شد برگشتیم خونه منم گوشیمو جا گذاشته بودم تا اومدم خونه دیدم آرش داره زنگ میزنه که چرا جواب نمیدی کجایی منم گفتم چی شده گفت پس من کلاسم تموم شد میام بریم قائمشهر منم گفتم باشه که یه دفعه یادم افتاد بهش اس ام اسدادم امروز ناز شده بودی میخواستم گازت بگیرم ولی جوابمو نداد
بعد کلاسش رفتیم قائمشهر جای همیشگیمون بارونی میومد که حد نداشت با اینکه چتر برده بودیم موش آب
کشیده شدیم اونروزم خیلی خوش گذشت
بعدم آرش گفت که استاد خوشمو توی سالن دیدش و بهش گفته شیطون حالا این شیطون معلوم نیست یعنی چی؟ فکر کنم دوتاییمونو باهم دیده آبروم رفت حالا چه جوری تو چشاش سر کلاس نگاه کنم نمیدونم


.... گاز گرفتن من.... و بازهم قرمه سبزی
میبینین چقدر جانور دوسته مثه خودمه![]()
اولین بار برای کلاس اولم بود![]()
دوست دارم مهربون ![]()
![]()
![]()
![]()

که هرسال این موقع به سراغم میادو مجبورم مرتبا آنتی هیستامین بخورم یا آمپول حساسیت(از این یکی اصلا خوشم نمیاد)
به هر حال با همه ی عطسه هاش دوسش دارم یه جورایی دوست دارم برگردم به ۱۰ سال قبلو دوباره برم مدرسه توی حیاط مدرسه بدوم جیغ بکشم...
همیشه وقتی بچه ایم میخوایم هر چه زودتر بزرگ شیم ولی وقتی بزرگ میشیم تازه یاد بچه گیامون میوفتیمو میگیم کاشکی هنوز بچه بودیم خداییش تازه دارم درک میکنم چقدر صبح هایی که میخواستم برم مدرسه برام زور داشت ۶ صبح باید بیدار میشدم ۶:۲۰ سرویس میومد دنبالمو منم تا خود مدرسه میخوابیدم
خداییش خیلی حال میداد زنگای تفریحم که نگو چقدر میخوردیم هر چی هله هوله بود توی اون یک ربع میریختیم تو شکممون![]()


![]()
خلاصه که حسابی تلافی کردن ولی بعدا اینا باز اذیتشون کردن
که بیاریم بکاریم توی حیاط خونمون چند دفعه هم کاشتیم توی حیاط مدرسه
راهنمایی هم شیطون نبودم فقط از زیر کار درو بودم اونم سر کلاس حرفه و فن برای بافتن شال گردنو دستکش که همشو مامانم بافت هر کاری کردم درست یاد نگرفتم راستش یه خاطره ی جالبم دارم که مال ۲۲ بهمن توی مدرسه است راستش من تا سوم راهنمایی مدرسمون نمونه مردمی بود و اکثرا هم با حجاب بودن و باید چادر سرمون میکردیم سر سرود ۲۲ بهمن بود و منم نفر دوم بودم و توی ردیف اول سرود ...روی سن بودیم و داشتیم میخوندیم که مربی تربیتیمون خواست ازمون عکس بندازه توی گروه فقط موهای من بیرون بود مربیمونم هی بهم اشاره میکرد که مقنعه تو بکش جلو منم اصلا اهمیت نمیدادم تا آخر سر عکسشو انداخت چند روز بعدش عکسو زده بودن روی برد مدرسه و من توی اون عکس فقط موهام بیرون بود بچه ها همه خندشون گرفته بود مربیمون اومد زد پشتم گفت حالا دیگه به روی خودت نمیاری...اندفعه رو چیزی بهت نمیگم آخه رتبه دوم مسابقات علمیه منطقه شدی
انقدر ذوق کردم که یه دفعه پریدم تو بغلش اون بنده خدام هاجو واج منو نگاه میکرد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
http://goorban.blogfa.com/

که یکشنبه با دختر عموم رفتم دانشگاه حسابی توی شهر و جنگل چرخوندمش بی چاره دپرس شده بود میگفت من میخوام بیام دانشگاه شما درس بخونم منم بهش گفتم نخیر میسپرم راهت ندن برو همون دانشگاه سراسری تهران خودتون درس بخون اونم جیغ میزد میگفت نمیخوام اگه شده یه ترم مهمان میشم اینجا منم مسخرش میکردم اونم هی میگفت کوفتت بشه اینجا اینهمه درخت داره انقدر هواش خوبه....منم اداشو در میاوردم شده بود عین بچه های 7 -8 ساله توی کوچه دنبال غازها میکرد
که باهاشون عکس بندازه منم هی میگرفتمش میگفتم آبروی منو بردی انقدر اینور اونور ندو
...خلاصه که بیچاره دپرس شده بود همش میگفت دانشگاه ما یه درختم نداره 6 طبقه ساختن الکی هی میریم بالا میایم پایین منم بهش میخندیدم از همه اینا بگذریم انقدر که دختر عموم توی اون یه روز از سوادکوه و دانشگاه ما عکس انداخت فکر نکنم من توی این 4 سال عکس انداخته باشم آخرم به زور آوردمش خونه با کلی وعده وعید
راستی یادم رفت توی دانشگاه از یکیم خوشش اومد که بچه حالش گرفته شد یکی از استادای سختگیر که متاهله... ظهرم ساعت 1 اومدیم تهران کلی توی ماشین خندیدیم راننده از بس حرف زد سرمونو برد مامانمم که دیگه خسته شده بود فقط با سر تکون دادن حرفای راننده رو تایید میکرد و ماهم میخندیدیم
از اینا که بگذریم میرسیم به اینکه دوباره من امروز صبح(در واقع دیروزآخه الان که اینارو مینویسم پنجشنبه میشه دیگه)دوباره برگشتم شمال که چک دانشگاهمو ببرم آرشم اومده بود شمال صبح ساعت 5:30 رسیده بود ساعت 11 هم اومد دم پل دنبالم که باهم بریم دانشگاه وای وقتی دیدمش انقدر ذوق کردم خیلی بامزه شده بود سوار ماشین شدیم که بریم دانشگاه توی ماشین بهم گفت زود باش هزینه کافی نتو بده منم گفت هوم چی؟؟؟؟خوبی؟ ![]()
خندش گرفته بود وقتی که رسیدیم دانشگاه دم در به علت رعایت فرهنگ و ادب و حرمت دانشگاه از هم جدا شدیم (نگهبانی گیر نده) بعد دوباره چسبیدیم بهم
و رفتیم ساختمون اداری امور مالیو کارامونو کردیم بعدم تا دم پلیس راه باهم اومدیم که من ماشین بگیرم بیام تهران همین جور سر به سر هم میذاشتیم و قرار شد همدیگرو بندازیم تو رودخونه... بعدشم آرش گفت یادم رفت برات فیلم عصر یخبندان جدیدرو بیارم یه سنجاب ماده توشه شبیه توکاراش همش مثه تو خودشو لوس میکنه که آدمو گول بزنه...
آخرم که رسیدیم دم پلیس راه دوباره با کمال تعجب همون ماشینی که یکشنبه باهاش رفتم تهران اومد آرشم یک لحظه اخم کرد گفت با این میخوای بری گفتم آره اون دفعم باهاش رفتیم تهران نگران نباش بعدم خداحافظی کردیمو آرش برگشت دانشگاه دنبال بقیه ی کاراش منم اومدم خونه وسایلمو برداشتمو اومدم تهران الانم مهربون توی ماشینه و داره میره اصفهان با اینکه 24 ساعتم نشده که دیدمش ولی دلم خیلی واسش تنگ شده بیش از حد ![]()
![]()
میگه روزه گرفتی شبیه چوب شور شدی![]()
![]()
| Design By : Night Skin |




